تبليغاتX
:: کلبه تنهایی من ::

کلبه تنهایی من

یاد ان دوران که در صفحه شطرنج دلت شاه عشق بودم از کیش رخت مات شدم بخیر



 

از شب تا صبح خدا خدا كرده ام
به خودم و شما دعا كرده ام
با الماس هاي درخشان شب
آفتاب مهر به پا كرده ام
از دل هاي يخي آب ساخته ام
خويش رو با اون سيراب ساخته ام
براي مستي همه با شور عشق
از اشك ،شراب ناب ساخته ام
فرشته ي مرگمو بارها ديده ام
بارها از دل بهش خنديده ام
گفته ام بيا از دنيا بريم
از بس اينجا مونده ام گنديده ام
تابوتم را با دست خويش ساخته ام
سنگ قبرم را خود به روش انداخته ام
اينك تو فكر اينم كه من
چه ساده زندگي رو باخته ام

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط ناهید |

تو اوني كه جون دادي و نمي ستاني
دنيايي عاشقته و خودتو نمي ستايي
دلمو به آغوش كشيدي و با خود بردي
دلي پر درد داري و به كس نمي نمايي
سدي شدي بر گذر زمونه
تا گزندي نرسه بر اين ديوونه
ولي پير شدي زودتر از موعود
هر آن ميشي سوي مرگ روونه
برگرد بيا فرشته ي من
اشكات به دلم جلايي داده
ميشُويه دلمو شب تا صبح
به عشقم عجب صفايي داده
تو همون تپشي در قلبم
من برات هميشه در سجودم
جونم از جون توست نازنينم
عشقت حيات جاودان در وجودم
خوابم اومده بيا بر بالينم
بخون نغمه ي خوش لالايي
بساز قصه ي عشقي ناكام
كه دو عاشق ميشند فدايي
زندگي بد تا كرده با ما
تنمونون در زنجير جدايي
حالا نگاهام مونده بر در
از عكست مي پرسم  كجايي؟

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط ناهید |

وقتي مردم ، وقتي مردي
روح ما هميشه با همه
ما خوشحال از اين اتفاق
ولي كل دنيا در ماتمه
وقتي مردم ، وقتي مردي
قبرمون كنار هم باشه
تو اون مسير پيچ و خم
عشقمون چراغ هم باشه
وقتي مردم ، وقتي مردي
اونجا عروسي مي گيريم
اگه كسي مانع شه
باز برا هم مي ميريم
وقتي مردم ، وقتي مردي
لباس عروسيتو بپوش
برا ديدن دوماد
هر چي مي توني بكوش
وقتي مردم ، وقتي مردي
به همه كارت مي فرستيم
سال ها منتظر بوديم
به خاطر هم مي گريستيم
وقتي مردم ، وقتي مردي
تو عروسي ، بله رو زود نگو
چند بار برو گل بچين
بعد بيا و بله رو بگو
وقتي مردم ، وقتي مردي
بگو شب زفافو،شب غريبونش كنن
بجاي رقص و خنده تا سحر
برامون گريه و زاري سر كنن
وقتي مردم ، وقتي مردي
گورمونو جدا كردند
دورمون حصار كشيدند
پا در كفش خدا كردند
ابراي دلنازك كه ديدند ماجرا
دلاشونو غم گرفت و بارون گريستند
به خاطر آرامش روح ما
سكوتو نشكستندو آروم گريستند

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط ناهید |

به نام گل سرخ كه پژمرده شد
از دست نسيم پاييز افسرده شد
چند گلبرگ خشكيده هنوز بر تنش بود
لخت گشت و بر تبش افزوده شد
به ياد او كه از مرگ پروانه ها آزرده بود
چون نوبت خودش شد دل آسوده بود
مرگ بنفشه ها رو به چشم ديده بود
از مرگ لاله غصه ها خورده بود
نگاه نرگس زيبا و ناز بود
عمق چشماش پر از رمز و راز بود
چند روزي ميشد كه خشكيده بود
ولي چشماش همچنان باز بود
گل نسترن مسته مست بود
سرش گيج و تنش خسته بود
زماني به روز سياهش نبود
از بس كه اين دنيا پست بود
گل ياس از زندگي مأيوس شد
بي رنگ و بي بو با غم مأنوس شد
بيمار و تنها بر بستر افتاده بود
آثار مرگ در او ملموس شد
باغبون وقتي رفت
باغش آباد بود
ولي چه حاصل
زحمتاش همه بر باد بود
باد بي رحم، گلا رو سوزوند و رفت
هر چه بود كَند و با خود برد و رفت
ابر همراه باد راهي بود ولي
از كار باد سر خورده رفت

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط ناهید |

نبودی به عکست پیله کردم
به یادت سال ها گریه کردم
جلو عکست سرم گیج رفت
زمین خوردمو باز سجده کردم
تو ماهی که بر من در خسوفی
تو خورشیدی که سال ها در کسوفی
شب و روزم همه در سیاهیست
تو بهترین یادگار فصولی
وقتی رفتی دور شد ازم بخت
خوشی رفت و بربست ازم رَخت
از اون روز در فکر و خیالم
جهنم شده برایم زندگی سخت

سلطان عشق

ای سنگدل آروم بخند
از دیده هام اشک میباره
دل شکسته ام می سوزه و
از نامهربونی ها گله داره
مدت ها پیش در دلم خونه داشتی
رفتی و نگفتی که دل غصه داره
در شاهراه زندگیم کمین کردی
فصل پاییز مثل گل زردی
نگات ستاره ی حسرت
حرفات شیرین تر از شربت
نگات به من پیامی داشت
نگات عشق را داشت می کاشت
کم کم در دلم ریشه زدی
می خواستی منو به کسی ندی

درختی شدی و بار دادی
نمی دونم اسمش بود غم یا شادی
رفتی تو دلم، شدی عزیز
از خیال عشقت منم مریض
شبا کارم ستاره دیدن
آرزوم تنها تو رو چیدن
می خواستم خورشید در بیاد
تا جدایی ها زود سر بیاد
ولی شب قدشو کشوند
تا خودشو جای روز نشوند
حالا دیگه جدایی خودشو به من رسونده

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط ناهید |

غصه ات دلمو گرفته
دیگه شعرام نمی خونن
می خوام بنویسم ولی
حرفام می گریزن نمی مونن
دلم می خواد که بگریم
چشام کم میارن نمی تونن
دردی در سینه ام مونده که یه رازه
ولی این راز به زبانیست که نمی دونن
دیگه شعرای عاشقونه ای برات
از میوه ی جانم نمی چینم
تو رو گم کردمو اینجا جز خودم
هیچکسو نمی بینم
برگرد بیا. امروز درهای شهر
همه بازند و قفل ندارن
عشق همه گیر شده و
مردم به هم بخل ندارن
گر عشق از ایمانه
عاشقا مومند و کفر ندارن
آری وقتی سلطان جهان عشقه
دیگه از هیچکس خوف ندارن

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط ناهید |

تو رفتی سال ها از کنارم
یادت چون سریر خون در قلبم
می فرستد پیام عشقو دایم
با خون از قلب تا مغزم
زیبای خفته ام برخیز از خواب
سحرگاه خوش بهار رسیده
بلبل محبوس در قفس تنگ
مدت هاست تو رو ندیده
برخیز که درنگ جایز نیست
من در آغوش غمت اسیرم
دایم می خونه در گوش جانم
جانا تو نیایی من می میرم
قرص ماه کامل شده و
خون آشام اومده سراغت
میمکه خون سرخو
از غنچه ی شکفته ی لبانت
برخیز و بیا طلسم زشتی
دور شهر ما حصار کشیده
سنگی تر از دل مردمانش
جز آهنگران کسی ندیده
برخیز و بیا هر روز
این ها به فکر خواب خویشند
اینجا داستان نداره معنی
خود شاهد داستان گرگ و میشند
برخیز و چشاتو باز کن
رنگ چشمای تو زیباست
سبز تر از دل من
آبی تر از رنگ دریاست

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط ناهید |

Image By Foto.coo.ir

حضورت را در یادم پر رنگ میکنم

همه ی لحظه ها...

می ترسم....

کسی یا چیزی حضورت را کمرنگ کند...

می ترسم...

اما تو نترس گرچه دستهایم میلرزد اما

هنوز توان دارم

حضورت را در یادم پر رنگ میکنم

همه ی لحظه ها...

مهربانوی تو باور دارد که اگر گرمایی بتابد

از آخرین آرزوی توست برایش...

دوستت دارم از حالا تا وقتی

 قلبم در سینه جان داشته باشد.

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط ناهید |

Image By Foto.coo.ir

شنبه را

با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

 در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

چیزی از من اگر مانده //تنها برای تو

     همه ی  هزار شعر نسروده من  فدای حجم نا پیدا

اما ستودنی صدایت ...

+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط ناهید |

Image By Pic.Bix.ir
 
همين كه هستي كافيست
دور از من
بدون من
چه فرقي ميكند
.گل كه مي خري خوب است
براي من نيست ؟
نباشد
همين كه رختمان زير يك آفتاب خشك مي شود
كافيست .
دلخوشم به اين حماقت شيرين
 
+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط ناهید |

 Image By Foto.coo.ir

ديروز من بي دغدغه از پله‌های کودکی
بالا می‌آمدم
تو تاب می‌خوردی در تنهايی
و
من عاشقت ‌شدم و
نگاهت مرا ناب كرد...
...
دير فهميدم...
تو مرا دوست نداشتي،و من چنين دلبسته
از ته دل دعا ميكردم ،روزي دوستم داشته باشي
امروز
خيال تو...
اشكهايي كه برايت ميريزم
شعرهايي كه برايت مي گويم...
همه و همه...عطر خوش ياد تو رابرايم مي آورد
وشايد اين نخستين گام در جاده ديوانگي باشد

+نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط ناهید |

 

 

عشق کهنه

 

دل ما دلواپست بود

 

اما تو نگاه نکردی...

 

من چی گفتم که تو این طور

 

به ما اعتنا نکردی!

 

کوله بار غم به دوشم

 

تو چرا صدا نکردی ؟

 

خار حسرت توی چشمام

 

تو به ما نگاه نکردی...

 

بار رنجی توی دستم

 

تو غمی دوا نکردی

 

عشق کهنه توی سینم

 

تو چرا وفا نکردی؟

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط ناهید |

 

 

من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام
پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام
آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز
روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام

 

 
 چه دردي‌ ست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي آرام نشستن
 
به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن
 
 براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن
 
 چه دردي است
+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط ناهید |

ای نفس

 

 زندگی چیزی جز یک شب تاریک نیست که چون پرده ی ظلمت خویش را

 

فرو افکند با تیغ سپیده دمان،

 

     در هم می درد،حال آنکه سپیده دم ماندگار است و تشنه کامی قلبم خودد لیلی

 

 بر وجود   سلسبیل است،در سبوی مرگ مهربان.

 

 

                                                (جبران خلیل جبران)

 

 

 زندگی تکراریست

 خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

 دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست

 همه جا غرق سکوت 

 کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 دل من می ترسد

 ترس هم تکراریست ....

 

 

+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط ناهید |

 

حضرت علي ( عليه السلام ) مي فرمايند :

+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط ناهید |

*اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکنيد قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکنيد

* میرومبه دیار دیگری میروم میروم که شاید کسی یادم کند... شاید به یاد من کسی گریه کند... شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست... دیگر عاشق نباشم.... چون دیگر نخواهم بود.... ...برای کسی که هرگز یادم نکرد

*اگر در زندگي جرات عاشق شدن نداري حد اقل شعور معشوقه بودن رو داشته باش

  

+نوشته شده دردوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت توسط ناهید |

 

 عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود

خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم . ديدم تمام اشکهايم را براي بدست آوردنت ريخته ام!

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت توسط ناهید |